تبليغاتX
دیگری

خدا نیست
رفته است پزشکی قانونی
جنازه شناسایی کند
تازه دیشب هم تا صبح
امن یجیب خوانده است
پشت در زندان
دست آخر هم نوه‏اش را دار زده‏اند
خدا نیست
تمام هفته
به قاضی التماس کرده است
گفته‏اند دختر حوا
ممنوع‏الملاقات تا اطلاع ثانوی
و خدا
این همه کلمه‏ی عربی را پشت سرهم
نمی‏فهمد
و هی وان یکاد می‏خواند
فوت می‏کند به همه
و گیج می‏زند لابلای مردم
توی صف نان و گوشت و شیر
خدا نیست
خسته افتاده‏ست گوشه‏ی خانه
خیره به پاهای ورم کرده‏اش
و هی فکر می‏کند
چرا از نسیم امروز
چشم و گلوی‏اش می‏سوزد
و چرا پسر آدم دوباره
دیر کرده است
مگر چه قدر راه است از دانشگاه
خدا نیست
سرش را کرده است زیر رواندازی کهنه
و به حال خودش
و دنیا
و خدایش
می‏گرید.

 

از: http://shargi.blogspot.com/2009/11/blog-post.html

+  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 4:28 قبل از ظهر      | 

به پیش ای سپاه آتش و سپاه آب

روز روز دیگری است

جهان دگر شده است و ما دیگری

به پیش ای سپاه شیر و ای سپاه آفتاب

+  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 2:27 قبل از ظهر      | 

MAHMOUD

MAHMOUD

+  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 2:56 قبل از ظهر      | 

ديكتاتور خنديد

اين بار ولي تنها نزديكان اش در رديف جلو خنديدند

ديكتاتور گريست

و همه ي كساني كه سال ها بود از صف ديدار اش گسسته بودند

خنديدند.

+  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:34 بعد از ظهر      | 

ديكتاتور گفت

امسال سبزينه گي كلافه ام مي كند

و مثل همه ي ديكتاتورها دست عصباني خود را به جانبي كشيد

و فرمان آمد از متوليان باغ هاي معلق و نا معلق

كه سبزينه بر زمين نماند

كه برگي نه بر درخت بجنبد

نه طوطيي از اين بارگاه گذر كند

قناريان و خروسان اما همه آزادند

و ديكتاتور زمزمه مي كرد

راستي ياد ات به خير اخوان چه خوش مي سرودي پاييز پادشاه فصل ها

اما متاسفانه بهار بود و پس اش تابستان

باغ-مردان هر چه كند ند از باغ سبزينه روييد

ناچار پيغام به ديكتاتور رساندند

 

زمين هم سر ناسازگاري دارد

درختان به امر شما تن نمي دهند

چمن هر چه مي تراشيم اش شاداب تر است

 

ديكتاتور فندك اش از مشت ِ سرد اش حواله كرد

پيرباغمرد كهن شيار به پيشاني اما دل اش شكست

 چه مي كني آقاي من؟

چه مي بري به كابوس ِ شبنم بار به پيشاني ِ كلافه ات؟

چه سازم به كارم؟

كه باغ دخت ِ دير ِ من است و با ناز همه آراست ام اش آري ...

 

ديكتاتور فندك انداخت و راه ديگر كرد

راهي نمانده است

از آن بازي كه تو مي نمايي ام بارها گذشته است

 

دوست مي داشتم كه شمع جهان باشم و همه بر گرد ام

نه از آغاز كه وقت ِ بخت چنين ناسرگشاده ام ...

 

راهي نمانده است

يا چمن بسوزد و جوي اشك خون بريزد و ...

يا من بسوزم به خاطرات ِ تلخ خويشتن ام

 

باغ اما چونان هميشه مي سوخت ...

با لاله هاي مهاجر اش

با پاييز ناگزيري كه در راه بود

با هرز علف هايي كه سبز مي نمودند و چمن را خفه مي كرد.

+  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 3:35 قبل از ظهر      |