تبليغاتX
دیرگاهان

ورزاها

مردها

گوزن های شمالی قاره ی ِ قهر

همه به هم ماننده اند.

تنها

مردان کمی ترسوتر

گوزن ها کمی شجاع تر

 و ورزاها کمی کندتر اند.

 

 

 

+  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:12 بعد از ظهر      | 

به شاید که واژه ها نشناسی

به شاید که نتوانی بخوانی سطور نانونشته ی میان دو خط

به شاید که بگذری به سکوت و رها کنی مردم ِ خویش به چرای ِ خویش

به شاید که بسپری سر به بالین خواب و 

رها شوی از واژه گان ِ چند پهلویی که هر گاه معنای ِ تازه ای می یابند

به شاید که تمام کنی بند ِ هر چه رابطه است

و تنها شوی به روزهای خیس ِ خویش

به که ...

 

 

 

 

 

 

 

+  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 10:38 قبل از ظهر      | 

می گفت به من سخت ام و بروز نمی کنم به واژه هام

می گفت سنگی! سخت!

از سنگ های خارای مجاور قاف دست نارس تر

 

و من چه می توانستم بگویم؟

لبخندی کاش چونان ِ همیشه

لبخندی کاش چونان نا همیشه

 

اما روزی این سنگ خواهد ترکید

و راز های ناگفته اش به سان سنگریزه های بسیار بیرون خواهد شد

 

و خواهد گفت این سنگ ریزه ها

که چه ستم ها که بر من به گاه نابروز ایام دیر نرفت؟

که چه سنگ ها می توانست به تلاطم ام بیاندازد و نیانداخت؟

که باران ها که از ابرهای سیاه ِ من نبارید

که اگر می بود

جهان ِ این روز ِ من ِ خسته هرگز چنین نبود

 

اگر کسی لبی به گفتی نمی گشاید نه این که حرفی اش نیست

اگر ابری به بارشی نمی غرد، نه این که بغضی به سینه اش ننهاده اند

نه این که سنگ سنگینِ  سنگریزه ها است....

 

خوشبختانه دیگر کسی نمی خواند ام به نقد

که خجالتی باشم به دی-نبشت خویش

که شرم اگین روزهایی باشم که عشق را واژه ای در دامان نوبالغ دخترانی می دیدم که کوزه های خیال بر سر از کوره راهی دور آبادی گمنامی عبور می کردند ...

 

اگر روزی سنگ ِ من بترکد به بغضی که تحمل اش به سینه نیست؟

اگر روزی فاش ام شود

که ملالی نبوده است میان من و آه های من

 

باری

تا یادم نرفته است

تا نفسی باقی مانده است به آسوده گی و به شکر بی دلیل

تا یادم نرفته است

اگر روزی سنگ ِ من بترکد ...

+  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 6:33 بعد از ظهر      | 

فراموش ام کن

چونانی که هرگز ام ندیده ای

نه در جهان واقع و نه به خوابی شیرین

چونانی که نشنیده ای ام به گفت ِ شعری یا واقعه ای

   نخوانده ای ام به گاه یا بی گاه ِ نامنتظر

   به شعری، گلایه ای، کامنتی و هر چیزی قبیل آن

محو اگر کنی ام از خاطرات داشته یا نداشته ات

         از سیاهه ی مرجوعات ِ ذهن ِ پریش خویش

                     از اموال ِ خود که به روزگار ِ تنگ شاید به کار بیاید

آری محو اگر کنی ام چه خرسند ِ توام.

 

 

 

+  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:9 بعد از ظهر      | 

هر سلام آغاز دردناک یک خداحافظی است.

 

 

با سفر نادر ابراهیمی می خواستم چند کلمه نیز به یاد این عزیز بنویسم. اما حجم کارهای نامرتبط و شغلی و مسافرت های پیاپی ِ کوتاه خود این مجال نداد. حال که به استراحت در منزل دچار شده ام و وقتی که درد ندارم امکان نشست فراهم است این چند کلمه را به یاد ِ نادر ابراهیمی عزیز می نویسم. دیر اگر هست دور مباد.

 

 

نادر ابراهیمی را به طور جدی با کتاب ابوالمشاغل شناختم. شبی به باغی و کتابی که میهمانی دیگر با خود داشت. آنان که مشغول گفت و گو بودند و شادمانی های جوانانه ی معمول، من آن کتاب به آن شب تمام کردم. و آن ضرب المثل معروف ترکمنی جهانی به روی من گشود. " آتش بدون دود نمی شود، جوان بدون گناه" و پس آنگاه دانستم که کارگردان سریال آتش بدون دود بوده است و سریال خسته کننده و کم تماشاچی " سفرهای دور و دراز هامی و کامی" که علیرغم تعریف و تمجید بزرگان ساختاری کودک پسند نداشت و بیشتر آموزش برخورد بزرگان با مسئله ی کودک و طبیعت و آموزش ملی گرایی کودکانه بود. و بعد پی بردم که آن دو کتاب "پوریای ولی" و "پهلوان عبدالرزاق" با آن نقاشی های شاهکار اش همه و همه نقشی از نادر بود.

نادر ابراهیمی داستان های زیادی برای واگویه کردن دارد. آرش در قلمرو تردید و سه گزارش ... داستانی که بیشتر جنبه ی حقوقی است و نمایشنامه ای تا داستانی که بتواند از عناصر صحنه برای پی رنگ داستانی خویش بهره بگیرد اما واقعه ی آن چنان تکان دهنده بود که امکان واگذاری و نابازخوانی آن از هر علاقه مندی باز می ستاند و رویکردی ژست مدرنیستی درباره ی اصالت واقعه را بازسازی می کند. با همه ی این داستان های قوی شهرت نادر ابراهیمی به داستان نویسی مدیون رمان آتش بدون دود است و چند قصه ی دیگر. آن چه به چشم من مشخص است و جای دیگر اما نخوانده ام درون مایه ی داستان آتش بدون بدون دود می گوید که این رمان ابتدا به صورت یک جلدی نوشته شده است و بعد به صورت سه جلدی تعمیم داده شده است. فضای داستانی و شیوه ی نوشتار در جلد اول و دیگر دو جلد به طور کلی متفاوت است و برون رفت از زمان بی زمانی و پیدایش در زمانی تاریخ مند و و اقعه مند داستانی دیگر است. داستان اول، سرگذشت جوان ترکمنی گستاخ به نام "گالان اوجا" است که دل به دختری از دیگر قبیله ی ترکمن (گمان ام یموت) می بندد و چون رسم به گفت و گو نبوده به ربایش ِ او می انجامد. برادران دختر به انتقام خواهر ربئده ی خویش گالان به چاهی به هنگام آبنوشان ( که حرمت دارد در فرهنگ آنان)  به گلوله می بندند و دختر جوان (سولماز اوچی (آهوچی) که این لقب بیشتر به ترکان آذری می خورد  و نشنیدم به ترکمانان از این واژه بهره بردن) به انتقام شوی خویش برادران را به درا  می کند. داستانی عاشقانه که به خاطر تعصب به خون آلوده می شود و به خون می ماند.  

 

در جلد های دوم و سوم داستان فرزندان سولماز و گالان بزرگ شده اند و یکی ترکمن باشی شده است و دیگری هم دارای شخصیتی کمرنگ است اگر به یادم مانده باشد نام اش آخشام گالان است ( غروب آمده، به تاثیر از ترکان آذربایجانی باز نه از ترکمنان) که برادر نوستالژیای خود در قبیله ی مادر می بیند و به آنان می پیوندد و نسل سوم است که داستان واقعی است که سه برادر از پسر بزرگ هر یک با شیوه ای در قبیله می زیند. یک محافظه کار و پایبند به رسم های جاری قبیله، دیگری اصلاح طلبی که تنها به صلح بین دو قبیله ی ترکمن نمی اندیشد و افکار بزرگتری در سر دارد و آخری آنارشیستی است که تنها به انتقام می اندیشد و چاره را در حذف دیگر قبیله می بیند. آلنی برادر بزرگ که کانون جلد دوم و سوم است رشد می کند و به شهر می رود و به جهان از منظری دیگر نگاه می کند و به همراه همسرش مارال به خاطر بیماری و کشت و کشتار آن در ترکمن صحرا درس می خوانند و به قبیله باز می گردند و راهی برای اتصال پیش از نابودی ترکمنان از مرگ می یابند. دو قبیله بزرگ آشتی وی کنند و سفره ای بزرگ در صحرا باز می شود. پالاز (برادر بزرگ تر) به زخمی به صحرا می میرد و آت میش برادر کهتر به سرنوشت پدربزرگ خویش به آبنوشانی تباه می شود. تکرار احمقانه ی تاریخی به قومی که هزار سال به شیوه ی منزوی خویش و کشتار همخونان خویش زیسته اند.

  

در جلد سوم تا هفتم که همه نیک می دانند در سال های انزوای انقلاب نگاشته شد به مراتب از سایر نوشته ها ضعیف تر است آلنی یک شخصیت سیاسی می شود و به زندان شاه می افتد و شاه کلی به وی پیغام و پسغام می دهد که بیا نخست وزیر شو و آلنی که دیگر یک رامبوی وطنی شده است تنها به مرگ سلطنت فکر می کند. یک سنی دو آتشه که مشت های سنگینی دارد و هنگام مشت زدن به ناخود آگاه "یاعلی" می گوید و به نحوی دلبند مارکسیست های علوی است و ....

 

 اما آن چه نادر ابراهیمی را عزیز و مانده گار مردمان ایران می کند داستان ِ "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" است. این اثر که در ژانری متفاوت از داستان ِ روایی محض نوشته شده است به عبارتی شاید مانیفست آثار نادر ابراهیمی است. داستانی عاشقانه که همانند داستان گالان و سولماز شکست خورده است و ... با نثری عجیب و ناداستانی که خوانش ِ داستان را برای خواننده گان ِ ناحرفه ای مشکل و پردردِ سر می سازد. داستانی که هر صفحه ی آن همانند " روزگار از دست رفته" ی مارسل پروست به راستی به طور مستقل نیز خواندنی است و می تواند تو را به چنبره ای از نغز و رویا دراندازد.

 

پس از انقلاب اسلامی نادر به کار تحریر خویش ادامه داد. او در ایران ماند و نوشت و نوشت. که به راستی بسیار بیش از ما عاشقانه این خاک را نگاه می کرد. و برای ماندن در این خاک خوب به برخی نگرش های رایج در این خاک نیزاحترام می گذاشت. حتی اگر آن نگاه ها و آرمان ها از این خاک نبودند و ....

 

به یاد دارم در کتابی از مجموعه ی داستان های کوتاه اش به دیگری میگوید نوشتن داستان سیاسی که بیانیه نوشتن است کار دشواری نیست و از وطن بگو و از آرمان هاش و از خاک و خون و دشمن و از گذشتهی وطن و هموطن هاش و دست به دست هم دادن به آبادی اش و ... که خود به واقع این کار در سرودخوان خط ی خاک و خون انتشارات اطلاعات یا کیهان کرد.

 

نادر پس از انقلاب اسلامی کاری در خور در قیاس با خویش پیش از انقلاب نیافرید. کارهای مستندی کرد برای ملاصدرا و میر مهنای نامدار که او را تنها قهرمان نامی ایرانی می دانست و دیگران که برای مردم ایران جنگیده بودند و ایران یکپارچه کرده بودند با تمامی فراموش کرد. و چند کار نظری برای ادبیات کودکان از جمله مصور سازی کودکان که از انتشارات خود او و همسرش "همگام" منتشر شده است.   او در عرصه ی فیلم هم چند فیلمنامه نوشت از جمله آخرین مقدس که به قدرت ِ تحریف ژورنالیسم می پردازد و .... فیلم بلند "روزی که زمین ایستاد"  که به خاطر ریتم کند آن مورد استقبال واقع نشد. فیلمی که از فاجعه ی آلوده گی هوا می گوید.

 

نادر را در ابتدا به شیراز دیدم هنگامی که دانشجوی کارشناسی بودم. و گفته اش زخمی به دل ام زد که هیچ گاه نتوانسته ام آن از خویش بزدایم. او به من گفت که صادق هدایت "تفی به صورت ادبیات ایران است" و این زخم بسیار ناگوار بود. او خود را روشنفکر نمی دانست و روشنفکران را به صراحت وابسته فکری می دانست و آنان را بی هویت می دانست که دوست دارند در محافل "استاد" خطاب شوند.

 

همان هنگام (گمان ام 1369) نامه ای نوشتم به نقد کارهاش، که "آدینه" به ملاحظاتی چاپ نکرد  و معذرت خواست. جایی دیگر هم پیگیری نشد و بعد ها که دید ام به جهان عوض شد و بالتبع نادر هم قسمتی از جهان بود و من چه خوشحال بودم که نوشته ی تند و پرخاشی ام چاپ نشده است و شرمنده گی ام به دل ام مانده است.

 

مجال ام اندک است و درد فرصتی به نوشت کامل نمی دهد. تنها بسنده به این کنم که او انسان بود انسانی خاکستری و نا تزویر. نقاط منفی به پرونده ی خویش دارد و برخی کارهاش به شدت عصبی ات می کند اما دیگر همه ی پرونده اش از زمانی که دانشجوی حقوق بود و به شور زبان رهاش کرد و آن همه شور و آن همه کارهای توفنده همه مستوجب ستایش است و حجم کارهای خوب اش چنان است که دیگر کارهای ناخوب اش اصلا به چشم نیاید. راه اش راهرو مند باد و به وصیت اش چنان کنیم که بیش از تاسف به نبود اش بیشتر بوداش را نگاه کنیم. نادر عزیز و به یاد ماندنی همیشه به قلب می مانی.

 

 

+  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 11:53 بعد از ظهر      | 

كتاب سبز را گشودم

چيزي نيافتم كه مجابم كند به خوانش ِ باز

كتاب سرخ

كه به ستايش انسان بود

چيزي نيافتم كه بايد

دفتري تازه گشودم

كه سپيد برگ هاش همه رازهاي نانوشته  بود:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                             .

 

+  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 10:14 بعد از ظهر      | 

عصر دلتنگی است

حرفی نه برای گفتن

حوصله ای نه برای شنیدن به روبه رو

 

و شعر

آن گاه می در می رسد که واژه ناتوان ِ گفت ِ خویش باشد.

اینک آیا آن گاه ِ موعود سر رسیده است؟

 

که دورتر ها و به قولی دیرتر ها

شعر قالبی برای سرودن داشت

حرفی نیاز بود

 و لهجه ای زیبا

و ناگسستی تا منتها ی موضوع

و  چند شگرد و فوت و فن ِ دیگر:

 

 

آویشن به ناگاه سر از پنجره بیرون کرد

ببخشید آقا ساعت چند است؟

آقای نگاهی به آسمان کرد:

تنها چند دقیقه از قیامت گذشته است.

آویشن چشم نازک کرد و گفت:

قدیم یا جدید!

 

 

به راه بودم.

گرما ی زمین همه لذت بود و همه عذاب

می بایست می دانستی در کجا ایستاده ای.

اگر به شرح ماجرایی می پردازی

حتی اگر نکته ای نغز در آن نهفته باشد

آیا شعری در رسیده است؟

 

 

به راه بودم

به اعتراف با خویش

زندگی اگر همه تحمیل رنج بود از زادگار ِ شکنج گیسو و پنهان به راز

باید که لذتی می ساختی که رنج ِ چنین خنثی شود

واین انسانی ترین حرکت بشر بود

 

لذت بردن از هر آن چه زیبایی بود

هر آن چه رهایت می کرد از بند رنج

هر آن دورات می کرد و دیر

لذت بردن تلاشی به رنج نابردن بود.

 

لذت در چه بود؟

- به رنگ!

که اگر رنگی نبود جهانی به سرایش نبود

که فلج ِ آفرینش بود به ابراز ناتوانی

در چه بود؟

- به رویش درخت و گنجشک به شاخه اش

که اگر این دوتیره نبودند

انگیزه ای به رستن و سرودن نبود

 

و لذت به زن بود

به گیاهی که در کناره ی بشریت روییده است و همه ادبار جهان تاب آورده است

و اسم همه ی سروده ها و  آه ها و رنج ها و رنگ ها را به خاطر سروده است.

آسمان بود که به غایت آبی بود و بی بدیل

شب بود

چادری که کاستی جهان به خود می پیچید

و زن بود

که زیبایی هر آن چه در آفرینش بود

همه در او نهفته بود.

و نر- انسان همه لذت در او دید

و کوشید به فتح آغوش اش که گلستان لذت بود

 

ای انسان!

ای انسان!

 

گم بودی همه

گم بودی

راهی به نمانده بود به تاریکی که نجویی اش

ورنه راهی می بایست به انجامی دیگر

 

آفرینش ناتمام بود

و همه تکه پاره بودند

همه پاره قلب و پاره آه

و زندگی تلاشی شد به جست ِ پاره ای که کار ِ ناتمام ، تمام شود.

 

پاره ای که مرد ِ محاقی را به بدر برساند

پاره ای که چاه ِ ناتمام ِ آه ها را به آهی تمام کند.

پاره ای که

پاره ای

و همه در جستجوی خویش بودند به قامت دیگران

بی که فرصتی باشد دیگر پاره ها چونانی ببینند که بایدشان

نه! فرصت نبود

میلیارد ها پاره و زمان بی دریغ حسود بود

 

هر کس پاره ای بر می گزید به تکامل خویش

و همچنان باز به پاره های دیگر چشمی داشت

مباد پاره ای به باشد به ناگهان ِ گذار؟

و کوه می غلتید

و آویشن دم به ساعت از پنجره ساعت می پرسید

و احمقی چونان من

این روایت تکراری را باز تکرار می کرد.

 

 

عصر دلتنگی است آقا!

حرفی اگر ندارین واسه گفتن

من هنوز حاضرم بشنوم

خودتون هم خوب البته می دونین که

حوصله ی آویشن برای شنیدن ساعت چه قدر سر رفته ....

 

+  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 5:40 بعد از ظهر      |